تبليغاتX
http://www.neginweb.blogfa.com/ کتایون
کتایون
شنبه دوازدهم مرداد 1387
هدیه ...  

تا حالا شما هدیه ای از یه عزیزی که خیلی دوسش داشتشدو بهش ارادت داشتید گرفتید؟ چه حسی بهتون دست داده؟ شما رو نمیدونم ولی من یه هدیه ای گرفتم که خیلی شاکرم .راستش رو بخوایید روز عید غدیر بود به شوهرم گفتم اگه ما از حضرت علی عیدی بخوایم بهمون میده/ گفت من چه میدونم ولی من اون روز با تموم وجودم از حضرت علی عیدی خواستم و چند وقت هر اتفاق خوبی که می فتاد به خودم می گفتم حتما این  همون عیدی که خواستم بلاخره بعد از چند وقت یه روز که تو خونه نشسته بودیم تلفن زنگ زد شوهرم تلفن رو برداشت یکی از دوستای قدیمیش بودکه خیلی سال بود که ازش بی خبر بود بعد از احوال پرسی پرسید که شب هیئت میای ؟شوهرم گفت بله. گفته بود که یه امانتی دارم برای خانومتون که شب تو هیئت  بهتون میدم خیلی برام تعجب آور بود خیلی دلم میخواست بدونم چرا من! بعد از این همه سال که تماس گرفته چی می خواد بده بلاخره شوهرم شب به خونه اومد میدونید به من چی داد ؟گفت خانوم بیا این قطعه ای از سنگ قبر حضرت علی واین هم عطر حرمش برای شماست .گفتم چه طوری ؟گفت نپرسیدم ولی من دیگه هیچ سوالی نکردم چون فهمیدم که اگر چه دیر شده بود ولی من عیدیمو گرفتم وهر وقت که جا نمازم رو وا میکنم خوشحالم که حضرت علی به من منی که خیلی وقتا خیلی کارا رو کردم که دلشو به درد آوردم ولی هنوز هم به حرفام گوش می کنه وبه من توجه داره جانم  به فدات یا علی.

 

هدیه ی حضرت علی علیه السلام

پنجشنبه بیستم تیر 1387
...  
ساعت نه می خواستم بیام پایین که دیدم آقامون آماده نمی شه گفت حوصله نداره که بیاد من ازش اجازه گرفتم و با کاروان حرکت کردم اول ما رو بردند به کفین العباس(جایی که دستهای حضرت عباس در آنجا قطع شده بود) کمی اونجا موندیم و زیارت کردیم وروضه خواندند وبعد از آنجا ما رو به رود فرات بردنداز روی پل که می گذ شتیم همین طور اشک از چشمانمان جاری بود نمی دونید که از کفین عباس تا اون جا به اندازه دو تا چهارراه بود دل آدم خیلی کباب می شد که در این نزدیکی آب به این گوارایی باشه ودر چند قدم اون ور تر بچه ها از گرما شکم به زمین می مالیدند از روی پل گذشتیم واشک بود که روان بود از چشمانمون آن طرف پل بچه های عرب شنا می کردند تنم میلرزید با خودم زمزمه میکردم که خجالت نکشیدی ای آب روان از چشمان کودکان معصوم ، اف بر تو باد . از پل گذشتیم ما طرف دیگر پل رفتیم که کسی نبود پله می خورد تا نزدیک آب خوش بحال مردا چون تا به رود رسیدیم چند نفر پریدند داخل آب وغسل کردند ولی ما فقط دست وصورتمان رو شستیم روی پله نشستیم و برایمان روضه خوندند از اون جا ما رو به باغ حضرت سجاد بردند اول که به ما نگفتند که کجاست ما فکر می کردیم مقام حضرت سجاده من که خسته بودم به دوروبرم نگاه نکردم ورفتم نماز خوندم بعد از آنجا که رفتیم یکی از خانومهای از شوهرش پرسیده بود گفته بود باغ حضرت سجاد بوده موقعی که به کربلا می آمده این جا محل زندگیش بوده یکی به من گفت باغشو دیدی چندتا مرغابی داشت اون موقع بود که خیلی تاسف خوردم که چرا من غافل بودم وبا دقت نگاه نکردم از اون جا ما رو بردند مقام امام زمان که دقیقا جلوی رود فرات بود آنجا رفتیم ونماز خواندیم بعد از اونجا به طرف محل شهادت حضرت علی اکبر رفتیم (بگذریم که من با دوستمان وشوهرش وسط راه گم شدیم و یکی رو از هم هتلیهامونو تو راه دیدیم اون راه رو به ما نشان داد ) وقتی اون جا رسیدیم داشتند روضه می خواندند روی دیوار ضریحی کوچک بود که پهلوی اون اتاق کوچکی بود که خانومها داخل اون هم نماز خواندند وهم استراحت کردند راستش ما که جوون بودیم از خستگی داشتیم غش می کردیم از یک طرف گرما واز طرف دیگر خستگی کمی استراحت کردیم تا آقایون مداحی کردند و از اون جا به محل شهادت حضرت علی اصغر رفتیم از کوچه پس کوچه ها گذشتیم کوچه ها مثل کوچه های دهات های ایران بود ولی یک کم بد تر چون خونه ها به نظر میرسید کوچک باشد وساختش خیلی نامنظم بود هر که هر جا خواسته بود خونه ساخته بود ولی خیلی ساکت بود در اون جا یک اتاق بود که تصاویری آویزان کرده بودند و جلوی اون موانع گذاشته بودند که کسی وارد نشود جلوی آن موکت پهن کرده بودند تا هر کس می خواهد نماز بخواند نوبتی رفتیم ونماز خواندیم وروضه ای خواندند و به راه افتادیم به طرف هتل وقتی به هتل رسیدیم موقع اذان ظهر بود آقامون دیدم که به حرم می رفت دوستامون رفتند هتل ولی من با آقامون رفتیم حرم حضرت عباس و نماز ظهر رو همون جا خوندیم وخسته و کوفته برگشتیم نهار خوردیمو من که از خستگی غش کردم وقتی بیدار شدم غسل کردم وبا آقامون ودوستمون رفتیم حرم( همیشه اول حرم حضرت عباس وبعد حرم امام حسین) حرم حضرت عباس رو زیارت کردیم و با هم به طرف حرم امام حسین به راه افتادیم وسط بین الحرمین عکا سها ایستاده بودند آقامون گفت بیا عکس بگیریم ودوتا عکس چهار نفره ودوتا عکس دونفره که یک بار رو به حرم عباس ویک بار رو به حرم امام حسین گرفتیم بهتون پیشنهاد می کنم که حتما اگه یه روزی رفتید انشا الله عکس بگیرید یادگاری خوبیه از اون جا به حرم امام حسین رفتیم و زیارت کردیم موقع اذان به حیاط رفتیم ونماز خواندیم برام جالب بود که موقع نماز اسم امام جماعت رو می گفتند بعد از نماز به هتل برگشتیم بعد از شام من به آقامون گفتم میرم حرم گفت پس ساعت نه این جا باش گفتم باشه و رفتم زیارت کردم ویه گوشه نشسته بودم (اصلا هم هواسم نبود که حرم قسمت مردونه زنونه شده بود تو حال خودم بودم)که خانومی که ایرانی بود و کمی سن دار بود پهلوم نشست خدا خیرش بده به من گفت رفتی زیر قبه امام حسین نماز بخونی گفتم نه گفت مگه نمی دونی که فقط هفته ای یک بار قسمت مردونه زنونه میشه گفتم نه گفت برو اون جا نماز بخون که هم ثواب زیادی داره وهم هر حاجتی داری بگیر اگه بتونی جلوی سنگ قرمز نماز بخونی بهتره (سنگ قرمز سنگیه که سر امام حسینو بعد از جدا کردن روی اون گذاشتند که فقط کاشی قرمزه ) من تشکر کردم ورفتم جلوی سنگ قرمز نمی گذاشتند نماز بخونیم ولی قسمتی رو نرده گذاشته بودند که رفتم اون جا نماز خوندم برای همه اونهایی که التماس دعا گفته بودند واونایی که مشکل داشتند وقتی ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت ده از جا پریدم واز صحن خارج شدم ولی چشمم به ستونهایی که تازه درون حیاط گذاشته بودند افتاد با خودم گفتم برم از خاک دورو برش بردارم شاید قاطی این سیمانها کمی تربت اصل هم باشد(چون می گویند هر چی به محل شهادت نزدیک تر باشه خاک اونجا اصل تره )همین طور که داشتم جمع می کردم خانومی به من گفت اونا چیه جمع میکنی همه سیمانه بیا تو تا بهت تربت اصل بدم من دنبالش رفتم به من گفت الان ما این جا رو جارو می کنیم تو خاکهای زیرشو جمع کن من هم جارویی گرفتم وکمکشان جارو کردم وخاکهای تهشو برداشتم به من گفت رفتی خونه اینو الک کن و برای هر مریض یه سر سوزن توی یه لیوان آب بریز وبده بخوره بعد از جارو کردن زود از حرم خارج شدم همه جا خلوت بود خیلی ترسیدم با چیزایی که شنیده بودم برای همین با این که راهی نبود با سرعت خودمو به هتل رسوندم برقهای هتل خاموش بود زود به اتاقمون رفتم آقامون خیلی نگران شده بود سریع عذر خواهی کردمو وداستانو براش تعریف کردم فردای اون روز نماز صبح رو که در حرم خواندیم وبه هتل برگشتیم و صبحانه خوردیم دوستای آقامون بهش گفته بودند که بیا بریم رود فرات دیروز که نیومدی گفته بود باشه به من گفت میخواهیم بریم من گفتم اونجا بازار چه ای داره من هم باهات میام تا کمی خرید کنم منو با دو تا از دوستامون وآقامون و چند تا از دوستاش به راه افتادیم تا به فرات رسیدیم ما رفتیم خرید بعد یک ساعتی که خریدمون تموم شد برگشتیم دیدیم به مردا حسابی خوش گذشته بود همشون با لباس رفته بودند توی آب وغسل کرده بودند و کلی هم عکس گرفته بودند بعدا که آقامون تعریف کرد می گفت کلی عربهایی که اومده بودند اون جا دورشون جمع شده بودند انگار تا حالا از ایرانی ها این جوری دسته جمعی وبا لباس تو آب نرفته بودن بعد از اون جا به هتل برگشتیم وقتی بقیه ، ماجرا رو شنیده بودند خیلی تاسف خوده بودند واعتراض کرده بودند که چرا بی خبر رفتید بعد از کمی استراحت نماز رو در حرم خوندیمو بعد از نهار به آقامون گفتم امروز روز وفات حضرت زینبه من میرم حرم تا اعمال ام داوود رو به جا بیارم اون هم قبول کرد و من رفتم حرم خیلی شلوغ بود جای سوزن انداختن نبود بعد از زیارت بلاخره گوشه ای نشستم واولین نماز رو که خوندم خیلی خسته شدم پاهام جون نداشت نماز دوم رو نشسته خوندم ولی دیدم عجیب خوابم گرفته بود رفتم یه گوشه ای چند لحظه چشمامو بستم ولی نمیدونم اون خواب چطوری به چشمم اومده بود که هر چه کردم نتونستم خودم رو بیدار نگه دارم خیلی زود از حرم بیرون اومدم وخودم رو به هتل رسوندم مثل آدمهایی که تا حالا نخوابیدند بیهوش افتادم وقتی بیدار شدم که نزدیک اذان بود غسل کردم وضو گرفتم وبا هم رفتیم حرم نماز رو خوندیم و برای شام به هتل برگشتیم در هتل اعلام کردند که شب در بین الحرمین مراسم عزا داری و وداع داریم من به آقامون گفتم من می رم حرم (بعضی وقتا آدم دوست داره که تنها باشه من وقتی زیارت میرم دوست دارم که هیچ آشنایی رو نبینم و هیچ کس با من حرف نزنه بشینم وحرمو سیر نگاه کنم شاید این جوری دیگه وقتی بر می گردم احساس سنگینی نمی کنم ) من به حرم حضرت عباس رفتم سیر نگاه کردم و زیارت کردمو از خادما پرسیدم در سرداب کجاست بهم نشون دادند رفتم اونجا در می زدمو گریه میکردم در می زدمو گریه می کردم ولی نمیدونم چرا در رو باز نکرد میدونستم که اهل بیت مهمان نوازند ولی چه سلاحی بود که من روسیاه رو راه ندادند نمی دونم ولی الان هم که اینارو مینویسم بغضی گلومو فشار می ده بعد از وداع از حرم بیرون اومدم وبه حرم امام حسین رفتم اونجا هم نماز وزیارت خوندم پرسیدم در سرداب کجاست که گفتند قسمت مردونست اون شب یه جای جدید کشف کردم فهمیدم که جایی هم هست که اون جا رو راس الحسین می گفتند می گفتند اون جا سر امام حسین دفن است که جای کوچیکی بود رفتم اون جا ودو رکعت نماز خوندم و دیدم اگه بیشتر بمونم شاید آقامون نگران بشه از اون جا بیرون اومدم در حیاط حرم (بخاطرشام شهادت ) روحانیی داشت ازفضایل حضرت زینب صحبت می کرد ایستاده گوش کردم وبعد از اون روضه خوان خیلی دلم می خواست بشینمو های های گریه کنم ولی دیگه باید می رفتم از حرم بیرون اومدم دیدم که بین الحرمین وحرم حضرت عباس رو مه گرفته بود خیلی تعجب کردم اول فکر کردم که چشمام تار می بینه چشمام رو مالیدم ولی نه انگار واقعا چیزی حرم وبین الحرمین رو پوشانده بود معلوم بود که این مه نیست چون هوای اون جا شدید گرم بود اون غبار غمی که حرم حضرت عباس و بین الحرمین رو گرفته بود غم و ما تم بود از بین الحرمین به طرف حرم حضرت عباس رفتم از آنجا به حرم امام حسین نگاه کردم ولی غباری ندیدم به هتل برگشتم و وسایلمان رو جمع کردم و خوابیدم برای نماز صبح به حرم رفتیم و وداع آخر که خیلی سخت بود رو انجام دادیم و فوری به هتل برگشتیم ووسایلمان رو به پایین آوردیم واتاقمان رو تحویل دادیم صبحانه خوردیم و راه افتادیم اولش گرم بودم ولی وقتی سوار اتوبوس شدم واتوبوس راه افتاد تازه فهمیدم که تموم شد دیدی بعد از عمری آرزو بلاخره قسمتت شد ولی چه زود وصد حیف که عمر ما به سرعت می گذرد ولی ما نمی فهمیم ولی من با نوشتن خاطراتم هروقت که سراغ کامپیوتر می آمدم هر لحظه با تمام وجود آن خاطرات رو لمس میکردم الان که خاطرات سفرم رو تمام کردم چند ساعتی به تحویل سال هزارو سیصدو هشتادو هفت است امیدوارم این سفر ملکوتی نصیب همه ی خونندگان خاطره من بشه بارها وبارها نمیدونید چقد این سفر رویای شیرینیه برای من امید وارم که همهی لحظاتم مثل اون سفر ملکوتیو شیرین باشه خیلی سخته که من دیگه وقتی سر کامپیوترمی آیم دیگه چیزی برای نوشتن ندارم ولی میام وبارها وبارها می خونم که هیچ وقت فراموش نکنم نمی دونید وقتی برگشتم انگار بار دنیا اومده بود رو دوشم وای دوباره کارهای تکراری نه برای من برای همه برگشتن خیلی زیاد خسته کننده وکلافه کننده بود به امید روزهایی که بارها وبارها بنشینم وخاطرات قشنگ زیارت رو بنویسم
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
سفر كربلا 10 ...  

 

 

قتی به خودم اومدم که جلوی کفش داری حرم بودم کفشامو تحویل دادمو وارد شدم با ذکر السلام علیک یا ابا عبدلله  جلوی در اذن دخول گرفتم و بوسه بر آستان در زدم و وارد شدم جلوی در حرم حبیب ابن مظاهربود زیارت کردم وداخل حرم شدم با دلی سر شار از محبت دوست دور ضریح مقدسش رو طواف کردم وبه نماز ایستادم دو رکعت نماز زیارت خواندم و بعد از چند نماز دیگر که برای آنان که التماس دعا داشتند مشغول به خواندن زیارت عاشورا شدم با صد لعن که مدتی طول کشید بلاخره موقع اذان شد از حرم که خارج شدم و وارد حیاط شدم ونماز جماعت رو خوندم  بعد از نماز دیدم که در حیاط قسمت کوچکی رو میله گذاشته بودند وسینی های پر از شیرینی وشکلات قرار داده اندو با نمک تزئین کرده بودند حیف که نمی گذاشتند دوربین ببریم  وگرنه عکسهای قشنگی می شد گرفت خلاصه من دیدم که شکلات به مردم تعارف می کردند من هم جلو رفتم وشکلات گرفتم بعد ورقهایی پخش میکردند که فقط به عربها میدادند من خیلی دلم می خواست بدونم این ورقها برای چی بلاخره فهمیدم  که ورقهای مسا بقه ای که فقط برای عربهابود وعربی نوشته شده بود از حرم خارج شدم  وکفشام رو در آوردم

پاهام رو آرام روی زمینی که قطعه ای از بهشت بود گذاشتم دوباره چشمامو بستم تا با تموم وجو د حسش کنم  اگه زن نبودم چشم بسته می رفتم ولی حیف که با چشمان بسته نمی شد از بین الحرمین رد بشم در بین الحرمین داشتند آماده می شدند که جشن بگیرند صندلی و سکوهایی آماده کرده بودند  در نزدیک حرم حضرت عباس(ع) گهواره ای رو گذاشته بودند نزدیک شدم همه وجودم داشت صدا میزد لای لای علی اصغرم جلو رفتم گرفتم گهواره اش رو وتکان دادم کودک شش ماه ی خیالم رو ودلم پر از غم و  ماتم هی او گریه می کردو من گریه می کردم ناگهان به خودم اومدم که دیدم چقدر محکم گهواره رو تکان می دادم الحمد الله کسی متوجه من نبود رفتم واز آنجا دور شدم تا به هتل رسیدم همه آمده بودند در سالن وشام می خودند من هم رفتم ودر سالن وغذا خوردم و به اتاق رفتم شوهرم هم آمده بود خیلی خسته بودم حمام کردم وخوابیدم صبح برای نماز بیدار شدیم نماز رو در حرم حضرت عباس خوندم وبه زیارت امام حسین  رفتم و موقع برگشتن متوجه شدم که بیرون حرم رو کندند ومی خواهند لوله کار بذارند  من برای پرنده ها گندم برده بودم گندمها رو ریختم ومشمع اون روبردم واز ته چاله خاک برداشتم خیلی خوشحال بودم که تربت اصل رو برداشته بودم به هتل برگشتم در هتل اعلام کردند که ساعت نه همه بیاین که می خواهیم بریم  زیارت دوره بعد از جمع شدن همه رفتیم زیارت کفین عباس (جایی که کتف چپ حضرت عباس اون جا افتاده بود ) بعد از اون جا رفتیم به خیمه گاه که در حال تعمیر بود از روبروی اونجا رو دیدیم و روضه خوندند ولحظاتی دلمونو دادیم به حضرت زینب  نمیدانید که چه فاصله ای داشت  از خیمه گاه تا تل زینبیه حضرت زینب دائما این راه رو در رفت وآمد بوده  اصلا آدم که فکرشو میکنه  وخودش رو جای حضرت زینب میزاره نمی تونه حتی یه لحظه اش رو تحمل کنه  حالا می فهمم که امان از دل زینب یعنی چی ؟  از اون جا رفتیم به تل زینبیه  که با حرم امام حسین فاصله ای نداشت به صورت بقعه درست کرده بودند که پله می خورد  رفتیم داخل روضه خوندند ودو رکعت نماز خوندیم ودیگه همه آزاد بودند که هر جا که بخواهند بروند ما به حرم امام حسین رفتیم بعد از زیارت نماز خوندیم وبه هتل برگشتیم بعد از نهارو استراحت به زیارت رفتیم وبعد از نماز مغرب و عشا ء دوباره به هتل برگشتیم  بعداز شام اعلام کردند که ساعت نه همه پایین باشند صبح برای نماز به حرم حضرت عباس رفتیم و به هتل برگشتیم
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
سفر كربلا9 ...  

 

 

عد از گذشتن از کوچه پس کوچه ها  چون اون جا محافظت شده بود  از هر کوچه ای که می رفتیم  ما رو می گشتند بعد از پیچ وتابهای زیادی که خوردیم بلاخره به هتل رسیدیم  من به آقامون گفتم انگار حرم مثل اون دفعه به ما دوره  چون هر چی که نگاه کردم چیزی ندیدم آقامون گفت جلو رو نگاه کن سرم رو بالا کردم وسر کوچه هتل رو نگاه کردم تنم لرزید خدای من بارگاه حضرت عباس(ع) جلومون بود ولی من گیج بالا واطراف رو نگاه میکردم سلام دادم و وارد هتل شدیم زود وسایلمان رو گذاشتیم من می خواستم برم غسل کنم ولی آقامون گفت این جا غیر از جاهای دیگه ست باید بالباسهای خاک آلوده  بریم به زیارت من که خیلی هیجان زده بودم گفتم بریم.

 آقامون کارت هتل رو به من داد گفت این جا هم امنه وهم سر راسته خودت میتونی بری وبیای  فقط کوچه پس کوچه نرو من هم که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم با هم از هتل خارج شدیم (رسم که اول باید به حرم عباس بریم واز او اذن دخول بگیری و به حرم آقا وارد بشیم) نمی دونید چه حالی بود ؟ الان هم صدای قدمهامو دارم میشنوم در اون لحظه فقط خودم بودمو حضرت عباس نزدیک ونزدیک تر شدم  هر قدم که بر میداشتم    العطش رو در ذهنم مرور میکردم از آقامون جدا شدم دم در کفشها رو می گرفتند ولی من کفشامو دستم گرفتم گفتم که اگه از بین الحرمین بخوام برم  دیگه بر نگردم دنبال کفشم  ولی اصلا اجازه هم ندادند که دستم باشه تحویل دادم و وارد شدم یکی دو نفر از مردها رو دیدم که سینه خیز وارد شدند در حالی که از در که می خوای وارد بشی ده پانزده  تا پله می خود از همون بالا سر می خوردند و پایین می رفتند خیلی دلم می خواست که جای اون ها بودم  وارد شدم  درگاه حرم حضرت عباس  رو بوسیدم که از بوسیدنیها بود. وارد شدم تمام حیاط فرش شده بود که همه چیز ووسایل برای ایران بودند نمی دانم اون وسایل چکار کرده بودند که این همه راه اومده بودند  پیش حضرت عباس(ع) و خود رو وقف زائرین کرده بودند خیلی شلوغ بود زیارت کردم وبا اشتیاق بیرون اومدم که برم حرم امام حسین بعد از تحویل گرفتن کفشها کفشامو دستم گرفتم تا از بین الحرمین پا برهنه به حرم امام حسین  قدم بردارم حال خوبی بود من که یه عمر منتظر این لحظه بودم سر از پا نمی شناختم جلوم جمعیت زیادی بود که نمی شد جلو بروم (اصلا حواسم نبود که تولد حضرت علی علیه السلامه) من هم منتظر ماندم که راه باز بشود وبرم برام خیلی جالب بود چون جمعیت مردها از عرب ها بودند که در بین آنها روحانبون هم بودند درستون های شش نفره و با دسته گلهایی که تو دست  داشتند سرود عربی خیلی محکمي می خواندند  از حرم امام حسین(ع) اومده بودند وبه حرم حضرت عباس(ع) رفته بودند  موقعی که من دیدمشون داشتند می رفتند  من شنیده بودم که عربها رسم دارند  وقتی تولد امام حسین( ع)است برای تبریک به حرم حضرت علی می روند و موقع تولد حضرت علی  به حرم امام حسین  میروند آنها هروله کنان از جلوی ما گذشتند وتازه من بین الحرمین رو دیدم  برای من که دلم می تپید مثل بهشت بود شاید در مقایسه با ذهنیتم خیلی فرق می کرد (فکر می کردم مثل صفا مروه سنگ فرش است )ولی حس خوبی بود من چشمامو می بستم تا آن همه هیا هو رو نبینم و بهتر اون جا رو درک کنم همی الان صدای قدمهامو میشنوم آفتاب داغی که از بالای سرم می تابید  وزمین رو مثل تنور کرده بود خاطرات اون زمان برام تداعی می شد که با هر قدم یا حسین یا زینب العطش   صدای اسبها وصدای هیاهوی   خیلی لذت بخش بود وقتی فکرش رو می کنم که خیلی ها با این که پول هم دارند ولی هیچ وقت سعادت نداشتند قدمهایشان را روی رد پای عزیز ترین خلق خدا بذارند به خودم می بالم انشاالله قسمت همه بشه
یکشنبه چهارم فروردین 1387
سفر کربلا8 ...  

بعد از شام گفتند  یک ساعت بعد بیاید پایین می خواهیم جشن ولادت بگیریم (چون اون روز ولادت امام جواد(ع) بود)من که چادرم رو شسته بودم  پایین نرفتم ولی آقامون رفت من ماندم وساکهامون رو جمع کردم چون فردای اون روز می خواستیم بریم کربلا بعد از یک ساعت آقامون که اومد گفت جات خالی گفتم مگه چه خبر گفت وقتی که شروع به مداحی کردند وجماعت طبق معمول کف زدند پرسونل اون جا خیلی خوششون اومده بود انگار تا حالا همچین چیزی ندیده بودند اول آنها هم جماعت را همراهی می کردند ولی بعد از گذشت چند دقیقه ای  جو گیر شده بودند واومده بودند وسط رقصیدن همه خنده شان گرفته بود ومجلس را زود جمع وجور کرده بودند وهمش به خنده گذشته بود(من که داشتم تاسف می خوردم که این چنین صحنه ناب را از دست داده بودم)گفتم بعدش گفت هیچی بقیه اش رو نخواندند و شربت وشیرینی دادند و بلند شدیم اومدیم گفتم شیرینی از کجا آوردند گفت خیلی گشته بودند وبلاخره توانسته بودند شرینی بسته بندی پیدا کنندمن که از شیرینی که خریده بودند بعدا خوردم اصلا" خوشم نیومد.

 فردا صبح به حرم رفتیم وبعد از صبحانه به اتاقمان رفتیم وسایلمان را جمع کردیم وبا وسایلمان به پایین آمدیم همه چند ساعتی منتظر ماندیم تا این که اذان را گفتند ودر همان سالن موکت پهن کردند ونماز جماعت خواندیم ونهار خوردیم ووسایلمان رو درون اتوبوس گذاشتیم وبرای آخرین بار به حرم حضرت امیر علیه السلام رفتیم زیارت کردیم وفورا" اتوبوس سوار شدیم و حرکت کردیم وبا دلی مالامال از شوق منتظر رسیدن  بکربلاشدیم  , یک ساعتی طول کشید تا از اتوبوس پیاده شدیم........

شنبه هجدهم اسفند 1386
سفر کربلا 7 ...  

 

 

 من به یاد امام حسین افتادم که این ها همان کوفیانی بودند که اون بلاها رو سر امام وسرورشان در آوردن اینها همان نوادگان گرگ صفتان  بودند که جواب خوبی رو این طور دادند.

از اونجا به یک زیارت گاه دیگه رفتیم که من هم به دلیل خستگی وشوکی که بهم وارد شده بود گیج بودم نفهمیدم که کجاست بعد اززیارت اون جا به خانه حضرت علی رفتیم که اصلا من حس خوبی نداشتم اصلا حس نمی کردم که روزی حضرت علی در این جا زندگی می کرده از دری که وارد شدیم جای چاه حضرت علی بود که بوی نم می داد که دبه هایی از آب گذاشته بودند برای فروش وقتی از چاه آب می کشیدند انگار که سطل را درون بشکه ای بیندازند من که این طور حس کردم که همه اون جا رو فقط برای پول در آوردن درست کرده بودند (شاید در همان محل خانه حضرت علی بوده ولی آن خانه ای که ما دیدیم ساخته حضرت علی نبود ) بعد از راهروی تاریکی که کوتاه وتنگ که تقریبا" چهار یا پنج متر بود رد شدیم بعد از اونجا وارد سا لنی شدیم که روبروی ما اتاق کوچک مستطیلی شکل در حدود دو در پنج متر وبلندی سقف اتاق در حدود پنج متر بود که برایم خیلی جالب بود چون در گوشه گوشه ی آنجا کسی ایستاده بود وپول می گرفتند در آن اتاقی که گفتم آقایی ایستاده بود وبا اصرار می گفت بیایید داخل این جا اتاق حسنین است  ما وارد شدیم ونگاهی انداختیم و بیرون رفتیم ولی تا خارج شدیم دوباره با اصرار به ما گفت ببایید حاجت بگیرید دوباره وارد شدیم به ما صندقی را نشان داد وگفت حاجت دو قلو پسر،  من که اهل این جور پول دادن نیستم اصلا" انگار نفهمیدم چی میگه از اونجا خارج شدم وارد پذیرایی شدم دیدم که جماعت از دری در همان پذیرایی وارد میشوند من هم وارد شدم که در آنجا اتاقی بوددر اتاق  سکویی بود که رویش را پارچه سبز کشیده بودند و روضه می خواندند و مردم پول می ریختند من از یک نفر پرسیدم که این جا کجاست گفت که محل غسل دادن  حضرت علی (ع) بوده  من در عجب بودم که اگر این جا واقعا خانه حضرت علی است پس چرا پنجره ندارد چرا آشپزخانه ندارد پس راه آبش و دستشوی کجاست درآن جا  فقط چیزهایی دارد که بشود از آن پول درآورد (بعدا که برای همسرم تعریف کردم گفت که آن موقع که امام به کوفه آمده بودند امام حسن و امام حسین (ع) بزرگ بودند و همسر و فرزند داشتند ) بلا خره بعد از بازدید از انجا با سئوالات فراوان آنجا را ترک کردم از آنجا به حرم دیگری  رفتیم که در حال بنایی بود  رفتیم نماز را در آنجا خواندیم وبه طرف هتل به راه افتادیم.

 می دونید از خوردنی هایی که به ما می دادند اون چیزی که خیلی بما میچسبید هندوانه ای بود که نهارو شام روی میز بود فکر می کنم که همان هندوانه ها ما رو از گرما زدگی نجات می داد وقتی وارد به سالن غذا خوری می شدیم تنها چیزی که روی میز چشم نوازی می کرد همان  هندوانه ها بود که بعد از خستگی وگرما به ما آرامش می داد بلاخره به هتل رسیدیم همسرم در سالن بود او گفت کلافه ام گفتم چرا گفت توی اون اتاق گرم ودم گرفته مردیم گفتم مگه چی شده گفت بخاطر کم بود برق بعد از رفتن شما برقها رو قطع کردند اون از ماجرای ما این هم ماجرای آقامون بعد از استراحت برای نماز به حرم رفتیم .

 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
سفرکربلا 6 ...  

 

در کمی آن طرفتر کف حیاط کمی گود تر از جاهای دیگه بود که می گفتند در این مکان کشتی حضرت نوح به گل نشسته  وچند تکه چوب آنجا بود که میگفتند نصفش در موزه لندن است من که خنده ام گرفت گفتم فکر نمی کنم که نصفش باشد آنها که همه اش رو برده اند چون چوبهایی که باقی مانده بود اصلا" شبیه چوب کشتی نبود بگذریم نشون به اون نشون که از بس که دعا ونماز خواندیم همه ی مان کف کردیم .دیگه خسته شده بودیم از بس که مقام های زیادی داشت بلا خره مقامها تمام شدند  در کنار حیاط مسجد قرار داشت که محل ضربت خوردن حضرت علی )بود که در آنجا روضه خواندند ونماز خواندیم در طرف دیگه حیاط محل دفن مسلم بن عقیل بود آنجا را هم زیارت کردیم ودر طرف دیگر آن مرقدهایی (کسی که به حضرت مسلم پناه داده بود که او را نیز شهید کردند) که جای کوچکی بود رفتیم وزیارت کردیم واز مسجد خارج شدیم در راه چند تا پسر بچه تقریبا" هفت تا دوازده ساله  دور من رو گرفتند که برگه ی  دعای مسجد کوفه رو می فروختند من گفتم نمی خواهم وقتی قیافه های  از گرما عرق کرده وآفتاب سوخته ی شان رو دیدم دلم برایشان سوخت ونوشابه ای رو به یکی از بچه ها دادم چشمتون روز بد نبینه ریختن سرم داشتند منو تکه پاره می کردند مردی اومد واونها رو دعوا کرد ولی اون ها پرروتر از اینها بودند بلا خره به هر سختی بود پلاستیک رو در آودم به آنها دادم اونها  هم رفتند من هاج وواج داشتم اونها رو نگاه می کردند که اونها رفتند آنطرف تر وبر سر هم ریختند همه با تعجب اونها رو نگاه می کردند که چطوری مثل گرگهای گرسنه به هم پریده بودند وخوراکی ها رو از هم می قاپیدند.

 

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
سفر کربلا 5 ...  

 

 

 بلاخره اون شب به خیر وخوبی هم گذشت اعلام کردند که فردا حاضر باشید که به مسجد کوفه می خواهیم برویم. صبح روز بعد  بعد از صبحانه به اتاق برگشتم تا بقیه به پایین بیایند همین طور که روی تخت نشسته بودم از زیر در یک موش خیلی ریلکس وارد شد ویک راست رفت زیر تختی که روش نشسته بودم من فوری رفتم ووسایلمان رو جمع کردم وبه همسرم گفتم که مسئول هتل رو خبر کنه تا بیان موشه رو بگیرند اما اون ها کلید یک اتاق دیگه رو دادند و ما به آن اتاق رفتیم اونجا مثل جهنم بود رو به آفتاب دم کرده آخه توی عراق کم بود برق بود ومرتب برق قطع می شد به همسرم گفتم ولش کن موشرو برگردیم اتاق خودمان ولی او گفت اشکالی نداره فردا میریم  این چند ساعتم صبر می کنیم گفتم چرا حاضر نمی شوی باید برویم پایین گفت اصلا حوصله ندارم ورفت خوابیید من گفتم من که می روم او اجازه داد (در اون جا بعد از غذا بهمون میوه میدادند برای همین کلی میوه ونوشابه در یخچال داشتیم ) من گفتم میوهها رو اگه نمی خوری ببرم سر راهم به فقیرا بدم گفت ببر من همه رو در پلاستیکی گذاشتم ودرون گیفم قرار دادم ورفتم همه جمع شدند وماشین حرکت کرد.

 بلاخره بعد از یک ساعت رسیدیم اون جایی که از ماشین پیاده شدیم دور برمون بیابون بود واز دور گنبدی رو دیدیم که به ما گفتند آنجا مسجد کوفه است وقتی به اونجا  نزدیک شدیم دیدیم که پشت ساختمانی باغیست که دوروبرش درخت وتوش مرداب بود بعدا فهمیدیم گفتند که آنجا خانه حضرت علی است وپشتش قصر  بوده که حالا تبدیل به خرابه ومرداب شده وبعد از طی کردن مسافتی به مسجد کوفه رسیدیم خیلی جالب بود که جلوی در ما رو می گشتند وخوراکی هارو می گرفتند کیف من هم که پر از خوراکی بود آنجا گذاشتم (برای این می گرفتند تا حیاط کثیف نشود) و وارد شدیم آنجا مثل مسجد سهله مقامهای خیلی زیادی داشت که هر کدام دعا مخصوص ودو رکعت نماز داشت در وسط حیاط محل قضاوت حضرت علی بود که بیت الطشت به آن می گفتند برای ما تعریف کردند که این جا حضرت علی برای دختری که بی گناه تحمت نا روا زده بودند که آن دختر شکمش مانند زنان باردار شده بود وآنها به خیال آنکه او از راه نا مشروع حامله شده می خواستند او را بکشند ولی امام دستور داد که وسط  حیاط رو پرده بزنند ودختر را درون طشتی پر از لجن نشاندند بعد از مدتی از رحم آن دختر زالویی خارج می شود که همه را متعجب میکند چون این قضاوت یک قضاوت معمولی نبود آن جا را بنام{ بیت الطشت} نام گذاشته اند .