تبليغاتX
http://www.neginweb.blogfa.com/ کتایون
کتایون
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
سفر كربلا 10 ...  

 

 

قتی به خودم اومدم که جلوی کفش داری حرم بودم کفشامو تحویل دادمو وارد شدم با ذکر السلام علیک یا ابا عبدلله  جلوی در اذن دخول گرفتم و بوسه بر آستان در زدم و وارد شدم جلوی در حرم حبیب ابن مظاهربود زیارت کردم وداخل حرم شدم با دلی سر شار از محبت دوست دور ضریح مقدسش رو طواف کردم وبه نماز ایستادم دو رکعت نماز زیارت خواندم و بعد از چند نماز دیگر که برای آنان که التماس دعا داشتند مشغول به خواندن زیارت عاشورا شدم با صد لعن که مدتی طول کشید بلاخره موقع اذان شد از حرم که خارج شدم و وارد حیاط شدم ونماز جماعت رو خوندم  بعد از نماز دیدم که در حیاط قسمت کوچکی رو میله گذاشته بودند وسینی های پر از شیرینی وشکلات قرار داده اندو با نمک تزئین کرده بودند حیف که نمی گذاشتند دوربین ببریم  وگرنه عکسهای قشنگی می شد گرفت خلاصه من دیدم که شکلات به مردم تعارف می کردند من هم جلو رفتم وشکلات گرفتم بعد ورقهایی پخش میکردند که فقط به عربها میدادند من خیلی دلم می خواست بدونم این ورقها برای چی بلاخره فهمیدم  که ورقهای مسا بقه ای که فقط برای عربهابود وعربی نوشته شده بود از حرم خارج شدم  وکفشام رو در آوردم

پاهام رو آرام روی زمینی که قطعه ای از بهشت بود گذاشتم دوباره چشمامو بستم تا با تموم وجو د حسش کنم  اگه زن نبودم چشم بسته می رفتم ولی حیف که با چشمان بسته نمی شد از بین الحرمین رد بشم در بین الحرمین داشتند آماده می شدند که جشن بگیرند صندلی و سکوهایی آماده کرده بودند  در نزدیک حرم حضرت عباس(ع) گهواره ای رو گذاشته بودند نزدیک شدم همه وجودم داشت صدا میزد لای لای علی اصغرم جلو رفتم گرفتم گهواره اش رو وتکان دادم کودک شش ماه ی خیالم رو ودلم پر از غم و  ماتم هی او گریه می کردو من گریه می کردم ناگهان به خودم اومدم که دیدم چقدر محکم گهواره رو تکان می دادم الحمد الله کسی متوجه من نبود رفتم واز آنجا دور شدم تا به هتل رسیدم همه آمده بودند در سالن وشام می خودند من هم رفتم ودر سالن وغذا خوردم و به اتاق رفتم شوهرم هم آمده بود خیلی خسته بودم حمام کردم وخوابیدم صبح برای نماز بیدار شدیم نماز رو در حرم حضرت عباس خوندم وبه زیارت امام حسین  رفتم و موقع برگشتن متوجه شدم که بیرون حرم رو کندند ومی خواهند لوله کار بذارند  من برای پرنده ها گندم برده بودم گندمها رو ریختم ومشمع اون روبردم واز ته چاله خاک برداشتم خیلی خوشحال بودم که تربت اصل رو برداشته بودم به هتل برگشتم در هتل اعلام کردند که ساعت نه همه بیاین که می خواهیم بریم  زیارت دوره بعد از جمع شدن همه رفتیم زیارت کفین عباس (جایی که کتف چپ حضرت عباس اون جا افتاده بود ) بعد از اون جا رفتیم به خیمه گاه که در حال تعمیر بود از روبروی اونجا رو دیدیم و روضه خوندند ولحظاتی دلمونو دادیم به حضرت زینب  نمیدانید که چه فاصله ای داشت  از خیمه گاه تا تل زینبیه حضرت زینب دائما این راه رو در رفت وآمد بوده  اصلا آدم که فکرشو میکنه  وخودش رو جای حضرت زینب میزاره نمی تونه حتی یه لحظه اش رو تحمل کنه  حالا می فهمم که امان از دل زینب یعنی چی ؟  از اون جا رفتیم به تل زینبیه  که با حرم امام حسین فاصله ای نداشت به صورت بقعه درست کرده بودند که پله می خورد  رفتیم داخل روضه خوندند ودو رکعت نماز خوندیم ودیگه همه آزاد بودند که هر جا که بخواهند بروند ما به حرم امام حسین رفتیم بعد از زیارت نماز خوندیم وبه هتل برگشتیم بعد از نهارو استراحت به زیارت رفتیم وبعد از نماز مغرب و عشا ء دوباره به هتل برگشتیم  بعداز شام اعلام کردند که ساعت نه همه پایین باشند صبح برای نماز به حرم حضرت عباس رفتیم و به هتل برگشتیم
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
سفر كربلا9 ...  

 

 

عد از گذشتن از کوچه پس کوچه ها  چون اون جا محافظت شده بود  از هر کوچه ای که می رفتیم  ما رو می گشتند بعد از پیچ وتابهای زیادی که خوردیم بلاخره به هتل رسیدیم  من به آقامون گفتم انگار حرم مثل اون دفعه به ما دوره  چون هر چی که نگاه کردم چیزی ندیدم آقامون گفت جلو رو نگاه کن سرم رو بالا کردم وسر کوچه هتل رو نگاه کردم تنم لرزید خدای من بارگاه حضرت عباس(ع) جلومون بود ولی من گیج بالا واطراف رو نگاه میکردم سلام دادم و وارد هتل شدیم زود وسایلمان رو گذاشتیم من می خواستم برم غسل کنم ولی آقامون گفت این جا غیر از جاهای دیگه ست باید بالباسهای خاک آلوده  بریم به زیارت من که خیلی هیجان زده بودم گفتم بریم.

 آقامون کارت هتل رو به من داد گفت این جا هم امنه وهم سر راسته خودت میتونی بری وبیای  فقط کوچه پس کوچه نرو من هم که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم با هم از هتل خارج شدیم (رسم که اول باید به حرم عباس بریم واز او اذن دخول بگیری و به حرم آقا وارد بشیم) نمی دونید چه حالی بود ؟ الان هم صدای قدمهامو دارم میشنوم در اون لحظه فقط خودم بودمو حضرت عباس نزدیک ونزدیک تر شدم  هر قدم که بر میداشتم    العطش رو در ذهنم مرور میکردم از آقامون جدا شدم دم در کفشها رو می گرفتند ولی من کفشامو دستم گرفتم گفتم که اگه از بین الحرمین بخوام برم  دیگه بر نگردم دنبال کفشم  ولی اصلا اجازه هم ندادند که دستم باشه تحویل دادم و وارد شدم یکی دو نفر از مردها رو دیدم که سینه خیز وارد شدند در حالی که از در که می خوای وارد بشی ده پانزده  تا پله می خود از همون بالا سر می خوردند و پایین می رفتند خیلی دلم می خواست که جای اون ها بودم  وارد شدم  درگاه حرم حضرت عباس  رو بوسیدم که از بوسیدنیها بود. وارد شدم تمام حیاط فرش شده بود که همه چیز ووسایل برای ایران بودند نمی دانم اون وسایل چکار کرده بودند که این همه راه اومده بودند  پیش حضرت عباس(ع) و خود رو وقف زائرین کرده بودند خیلی شلوغ بود زیارت کردم وبا اشتیاق بیرون اومدم که برم حرم امام حسین بعد از تحویل گرفتن کفشها کفشامو دستم گرفتم تا از بین الحرمین پا برهنه به حرم امام حسین  قدم بردارم حال خوبی بود من که یه عمر منتظر این لحظه بودم سر از پا نمی شناختم جلوم جمعیت زیادی بود که نمی شد جلو بروم (اصلا حواسم نبود که تولد حضرت علی علیه السلامه) من هم منتظر ماندم که راه باز بشود وبرم برام خیلی جالب بود چون جمعیت مردها از عرب ها بودند که در بین آنها روحانبون هم بودند درستون های شش نفره و با دسته گلهایی که تو دست  داشتند سرود عربی خیلی محکمي می خواندند  از حرم امام حسین(ع) اومده بودند وبه حرم حضرت عباس(ع) رفته بودند  موقعی که من دیدمشون داشتند می رفتند  من شنیده بودم که عربها رسم دارند  وقتی تولد امام حسین( ع)است برای تبریک به حرم حضرت علی می روند و موقع تولد حضرت علی  به حرم امام حسین  میروند آنها هروله کنان از جلوی ما گذشتند وتازه من بین الحرمین رو دیدم  برای من که دلم می تپید مثل بهشت بود شاید در مقایسه با ذهنیتم خیلی فرق می کرد (فکر می کردم مثل صفا مروه سنگ فرش است )ولی حس خوبی بود من چشمامو می بستم تا آن همه هیا هو رو نبینم و بهتر اون جا رو درک کنم همی الان صدای قدمهامو میشنوم آفتاب داغی که از بالای سرم می تابید  وزمین رو مثل تنور کرده بود خاطرات اون زمان برام تداعی می شد که با هر قدم یا حسین یا زینب العطش   صدای اسبها وصدای هیاهوی   خیلی لذت بخش بود وقتی فکرش رو می کنم که خیلی ها با این که پول هم دارند ولی هیچ وقت سعادت نداشتند قدمهایشان را روی رد پای عزیز ترین خلق خدا بذارند به خودم می بالم انشاالله قسمت همه بشه
یکشنبه چهارم فروردین 1387
سفر کربلا8 ...  

بعد از شام گفتند  یک ساعت بعد بیاید پایین می خواهیم جشن ولادت بگیریم (چون اون روز ولادت امام جواد(ع) بود)من که چادرم رو شسته بودم  پایین نرفتم ولی آقامون رفت من ماندم وساکهامون رو جمع کردم چون فردای اون روز می خواستیم بریم کربلا بعد از یک ساعت آقامون که اومد گفت جات خالی گفتم مگه چه خبر گفت وقتی که شروع به مداحی کردند وجماعت طبق معمول کف زدند پرسونل اون جا خیلی خوششون اومده بود انگار تا حالا همچین چیزی ندیده بودند اول آنها هم جماعت را همراهی می کردند ولی بعد از گذشت چند دقیقه ای  جو گیر شده بودند واومده بودند وسط رقصیدن همه خنده شان گرفته بود ومجلس را زود جمع وجور کرده بودند وهمش به خنده گذشته بود(من که داشتم تاسف می خوردم که این چنین صحنه ناب را از دست داده بودم)گفتم بعدش گفت هیچی بقیه اش رو نخواندند و شربت وشیرینی دادند و بلند شدیم اومدیم گفتم شیرینی از کجا آوردند گفت خیلی گشته بودند وبلاخره توانسته بودند شرینی بسته بندی پیدا کنندمن که از شیرینی که خریده بودند بعدا خوردم اصلا" خوشم نیومد.

 فردا صبح به حرم رفتیم وبعد از صبحانه به اتاقمان رفتیم وسایلمان را جمع کردیم وبا وسایلمان به پایین آمدیم همه چند ساعتی منتظر ماندیم تا این که اذان را گفتند ودر همان سالن موکت پهن کردند ونماز جماعت خواندیم ونهار خوردیم ووسایلمان رو درون اتوبوس گذاشتیم وبرای آخرین بار به حرم حضرت امیر علیه السلام رفتیم زیارت کردیم وفورا" اتوبوس سوار شدیم و حرکت کردیم وبا دلی مالامال از شوق منتظر رسیدن  بکربلاشدیم  , یک ساعتی طول کشید تا از اتوبوس پیاده شدیم........

شنبه هجدهم اسفند 1386
سفر کربلا 7 ...  

 

 

 من به یاد امام حسین افتادم که این ها همان کوفیانی بودند که اون بلاها رو سر امام وسرورشان در آوردن اینها همان نوادگان گرگ صفتان  بودند که جواب خوبی رو این طور دادند.

از اونجا به یک زیارت گاه دیگه رفتیم که من هم به دلیل خستگی وشوکی که بهم وارد شده بود گیج بودم نفهمیدم که کجاست بعد اززیارت اون جا به خانه حضرت علی رفتیم که اصلا من حس خوبی نداشتم اصلا حس نمی کردم که روزی حضرت علی در این جا زندگی می کرده از دری که وارد شدیم جای چاه حضرت علی بود که بوی نم می داد که دبه هایی از آب گذاشته بودند برای فروش وقتی از چاه آب می کشیدند انگار که سطل را درون بشکه ای بیندازند من که این طور حس کردم که همه اون جا رو فقط برای پول در آوردن درست کرده بودند (شاید در همان محل خانه حضرت علی بوده ولی آن خانه ای که ما دیدیم ساخته حضرت علی نبود ) بعد از راهروی تاریکی که کوتاه وتنگ که تقریبا" چهار یا پنج متر بود رد شدیم بعد از اونجا وارد سا لنی شدیم که روبروی ما اتاق کوچک مستطیلی شکل در حدود دو در پنج متر وبلندی سقف اتاق در حدود پنج متر بود که برایم خیلی جالب بود چون در گوشه گوشه ی آنجا کسی ایستاده بود وپول می گرفتند در آن اتاقی که گفتم آقایی ایستاده بود وبا اصرار می گفت بیایید داخل این جا اتاق حسنین است  ما وارد شدیم ونگاهی انداختیم و بیرون رفتیم ولی تا خارج شدیم دوباره با اصرار به ما گفت ببایید حاجت بگیرید دوباره وارد شدیم به ما صندقی را نشان داد وگفت حاجت دو قلو پسر،  من که اهل این جور پول دادن نیستم اصلا" انگار نفهمیدم چی میگه از اونجا خارج شدم وارد پذیرایی شدم دیدم که جماعت از دری در همان پذیرایی وارد میشوند من هم وارد شدم که در آنجا اتاقی بوددر اتاق  سکویی بود که رویش را پارچه سبز کشیده بودند و روضه می خواندند و مردم پول می ریختند من از یک نفر پرسیدم که این جا کجاست گفت که محل غسل دادن  حضرت علی (ع) بوده  من در عجب بودم که اگر این جا واقعا خانه حضرت علی است پس چرا پنجره ندارد چرا آشپزخانه ندارد پس راه آبش و دستشوی کجاست درآن جا  فقط چیزهایی دارد که بشود از آن پول درآورد (بعدا که برای همسرم تعریف کردم گفت که آن موقع که امام به کوفه آمده بودند امام حسن و امام حسین (ع) بزرگ بودند و همسر و فرزند داشتند ) بلا خره بعد از بازدید از انجا با سئوالات فراوان آنجا را ترک کردم از آنجا به حرم دیگری  رفتیم که در حال بنایی بود  رفتیم نماز را در آنجا خواندیم وبه طرف هتل به راه افتادیم.

 می دونید از خوردنی هایی که به ما می دادند اون چیزی که خیلی بما میچسبید هندوانه ای بود که نهارو شام روی میز بود فکر می کنم که همان هندوانه ها ما رو از گرما زدگی نجات می داد وقتی وارد به سالن غذا خوری می شدیم تنها چیزی که روی میز چشم نوازی می کرد همان  هندوانه ها بود که بعد از خستگی وگرما به ما آرامش می داد بلاخره به هتل رسیدیم همسرم در سالن بود او گفت کلافه ام گفتم چرا گفت توی اون اتاق گرم ودم گرفته مردیم گفتم مگه چی شده گفت بخاطر کم بود برق بعد از رفتن شما برقها رو قطع کردند اون از ماجرای ما این هم ماجرای آقامون بعد از استراحت برای نماز به حرم رفتیم .

 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
سفرکربلا 6 ...  

 

در کمی آن طرفتر کف حیاط کمی گود تر از جاهای دیگه بود که می گفتند در این مکان کشتی حضرت نوح به گل نشسته  وچند تکه چوب آنجا بود که میگفتند نصفش در موزه لندن است من که خنده ام گرفت گفتم فکر نمی کنم که نصفش باشد آنها که همه اش رو برده اند چون چوبهایی که باقی مانده بود اصلا" شبیه چوب کشتی نبود بگذریم نشون به اون نشون که از بس که دعا ونماز خواندیم همه ی مان کف کردیم .دیگه خسته شده بودیم از بس که مقام های زیادی داشت بلا خره مقامها تمام شدند  در کنار حیاط مسجد قرار داشت که محل ضربت خوردن حضرت علی )بود که در آنجا روضه خواندند ونماز خواندیم در طرف دیگه حیاط محل دفن مسلم بن عقیل بود آنجا را هم زیارت کردیم ودر طرف دیگر آن مرقدهایی (کسی که به حضرت مسلم پناه داده بود که او را نیز شهید کردند) که جای کوچکی بود رفتیم وزیارت کردیم واز مسجد خارج شدیم در راه چند تا پسر بچه تقریبا" هفت تا دوازده ساله  دور من رو گرفتند که برگه ی  دعای مسجد کوفه رو می فروختند من گفتم نمی خواهم وقتی قیافه های  از گرما عرق کرده وآفتاب سوخته ی شان رو دیدم دلم برایشان سوخت ونوشابه ای رو به یکی از بچه ها دادم چشمتون روز بد نبینه ریختن سرم داشتند منو تکه پاره می کردند مردی اومد واونها رو دعوا کرد ولی اون ها پرروتر از اینها بودند بلا خره به هر سختی بود پلاستیک رو در آودم به آنها دادم اونها  هم رفتند من هاج وواج داشتم اونها رو نگاه می کردند که اونها رفتند آنطرف تر وبر سر هم ریختند همه با تعجب اونها رو نگاه می کردند که چطوری مثل گرگهای گرسنه به هم پریده بودند وخوراکی ها رو از هم می قاپیدند.

 

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
سفر کربلا 5 ...  

 

 

 بلاخره اون شب به خیر وخوبی هم گذشت اعلام کردند که فردا حاضر باشید که به مسجد کوفه می خواهیم برویم. صبح روز بعد  بعد از صبحانه به اتاق برگشتم تا بقیه به پایین بیایند همین طور که روی تخت نشسته بودم از زیر در یک موش خیلی ریلکس وارد شد ویک راست رفت زیر تختی که روش نشسته بودم من فوری رفتم ووسایلمان رو جمع کردم وبه همسرم گفتم که مسئول هتل رو خبر کنه تا بیان موشه رو بگیرند اما اون ها کلید یک اتاق دیگه رو دادند و ما به آن اتاق رفتیم اونجا مثل جهنم بود رو به آفتاب دم کرده آخه توی عراق کم بود برق بود ومرتب برق قطع می شد به همسرم گفتم ولش کن موشرو برگردیم اتاق خودمان ولی او گفت اشکالی نداره فردا میریم  این چند ساعتم صبر می کنیم گفتم چرا حاضر نمی شوی باید برویم پایین گفت اصلا حوصله ندارم ورفت خوابیید من گفتم من که می روم او اجازه داد (در اون جا بعد از غذا بهمون میوه میدادند برای همین کلی میوه ونوشابه در یخچال داشتیم ) من گفتم میوهها رو اگه نمی خوری ببرم سر راهم به فقیرا بدم گفت ببر من همه رو در پلاستیکی گذاشتم ودرون گیفم قرار دادم ورفتم همه جمع شدند وماشین حرکت کرد.

 بلاخره بعد از یک ساعت رسیدیم اون جایی که از ماشین پیاده شدیم دور برمون بیابون بود واز دور گنبدی رو دیدیم که به ما گفتند آنجا مسجد کوفه است وقتی به اونجا  نزدیک شدیم دیدیم که پشت ساختمانی باغیست که دوروبرش درخت وتوش مرداب بود بعدا فهمیدیم گفتند که آنجا خانه حضرت علی است وپشتش قصر  بوده که حالا تبدیل به خرابه ومرداب شده وبعد از طی کردن مسافتی به مسجد کوفه رسیدیم خیلی جالب بود که جلوی در ما رو می گشتند وخوراکی هارو می گرفتند کیف من هم که پر از خوراکی بود آنجا گذاشتم (برای این می گرفتند تا حیاط کثیف نشود) و وارد شدیم آنجا مثل مسجد سهله مقامهای خیلی زیادی داشت که هر کدام دعا مخصوص ودو رکعت نماز داشت در وسط حیاط محل قضاوت حضرت علی بود که بیت الطشت به آن می گفتند برای ما تعریف کردند که این جا حضرت علی برای دختری که بی گناه تحمت نا روا زده بودند که آن دختر شکمش مانند زنان باردار شده بود وآنها به خیال آنکه او از راه نا مشروع حامله شده می خواستند او را بکشند ولی امام دستور داد که وسط  حیاط رو پرده بزنند ودختر را درون طشتی پر از لجن نشاندند بعد از مدتی از رحم آن دختر زالویی خارج می شود که همه را متعجب میکند چون این قضاوت یک قضاوت معمولی نبود آن جا را بنام{ بیت الطشت} نام گذاشته اند .

جمعه نوزدهم بهمن 1386
سفر کربلا4 ...  

 

 بلا خره وارد اتو بوس دم گرفته شدیم مسئول کاروان با اصرار که همه پرده ها را بکشیم  همه پرده ها را کشیدند وحرکت کردیم مداح کاروان کمی مداحی کرد واز مسجد سهله صحبت کرد تا این که به مسجد رسیدیم مسجد در بزرگی  داشت که وارد شدیم و جلوی ما ورودی به حیاط بود که مسجد از آن قسمت شروع می شد در آن قسمت که بودیم گروهها ایستاده بودند وکسانی به نام مرشد که مال خود مسجد بودند راهنمایی میکرد.

 ما نزدیک یک ربع الاف بودیم من که رفتم داخل یکی از گروهها ودعای ورودی را خواندم یک دفعه دیدم که برای گروه ما هم یک مرشد آوردند او شروع به خواندن دعا کرد وما تکرار می کردیم بعد از خواندن دعا با گفتن الهم لبیک لا شریک له و.... وارد مسجد شدیم (در حالی که تموم وجودمون رو حس خاصی فرا گرفته بود احساس می کردیم که به خانه خدا وارد میشدیم ) مرشد ما رو به وسط حیاط راهنمایی کرد که سکو مانند بود آنجا مقام امام زمان (عج)بود به ما گفتن که هر یک از مقامها جای نماز خواندن یکی از ائمه ویا پیامبران است. که آنجا دعای مخصوص و دو رکعت نماز داشت. درآنجا مقام حضرت امام صادق(ع) وامام زین العابدین(ع) وحضرت ادریس ونوح بود که هر کدام در گوشه ای از حیاط واقع شده بودما دنبال مرشد می رفتیم ودعا رو بااو می خواندیم ودو رکعت نماز به نیت اون مقام می خواندیم .هنگام نماز مغرب شد ما وسط حیاط نماز مغرب را خواندیم من دیدم دورو برم هیچ کس آشنایی نیست رفتم دور حیاط چند نفر رو دیدم آنها گفتند بعد از نماز پشت در مسجد امام زمان(عج) (که آن قبل از مسجد جمکران توسط امام زمان(عج) در داخل مسجد سهله ساخته شده بود )جمع می شوند و مراسم روضه خوانی دارند من هم از فرصت استفاده کردم و وارد مسجد امام زمان(عج) شدم و بعد از نماز عشا نماز امام زمان (عج) رو خواندم غافل از این که خیلی طول می کشه با خودم گفتم شاید آخرین باری باشه که من اینجا میام پس نمازم رو تمام وکمال خواندم بعد از نماز دیدم که همه رفتند ومن وچند نفر که نمی شناختم آنجا بودند یک کمی ترسیدم وقتی وارد حیاط شدم دیدم که برقها رو خاموش کردند اون وقت بود که بیشترترسیدم. خیلی زود از در مسجد خارج شدم که قیافه عصبانی ونگران همسرم مواجه شدم  به من گفت کجایی؟؟  من براش تعریف کردم ولی اون به من گفت که من دیگه کاری بهت ندارم و سپردمت دست صاحب این جا  دیگه هیچ چیز نگفت من فکر می کردم اتوبوس منتظر منه ولی بعد از سوار شدن دیدم بعد از من هم چند نفری سوار شدند.

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
سفر کربلا 3 ...  

 

ولی منظره آنجا حواسمان رو کمی پرت میکرد اون کوچه آنقدر کثیف بود که ما با کفش هم راغب نبودیم راه بریم کوچه آنقدر چرب بود که انگار تا حالا رنگ آب رو به خودش ندیده بود بعد از گذشتن از آن کوچه به حرم رسیدیم نمیدونم  که من فقط این طور بودم یا همه هم همینطور بودن . اصلا" حس خاصی نداشتم انگار به حرم امام رضا قدم می گذاشتم اذان رو گفتند وما قبل از آن که واردحرم بشیم در حیاط ماندیم ونماز جماعت خواندیم خیلی جالب بود دو امام جماعت بودند اول امامی که مخصوص آقایون بود شروع به نماز خواندن کرد وبعد امام مخصوص خانومها. در حالی که در یک خط ایستاده بودیم وبعداز نماز رفتم زیارت  بعد از زیارت جمع شدیم درجایی که قرار داشتیم وباهم به هتل برگشتیم .

 آنجا اعلام کردند که فردا نماز صبح به حرم می رویم موقع شام شد با این که هتل ظاهرا" تمیز بود ولی غذا هاش خیلی کثیف بود شام که آوردند  برنجش پر از آشغال بود از سنگ و شالی گرفته تا تخم سوسک خدا رحم کرد که فضله موش نداشت!   ما بعد از شام رفتیم اتاق دوستمان که آنها هم مثل ما تنها آمده بودند(یعنی بچه شونو نیاورده بودن) بعد از پذیرایی رفتیم و در اتاقمان خوابیدیم صبح روز بعد برای نماز بیدار شدیم وطبق معمول ما از همه زود تر پایین بودیم ( اتاقها در طبقه بالا بود) وکلی منتظر شدیم همه آمده بودیم ولی راننده نیامد آخر رفتیم اتاقمان نماز خواندیم وکمی خوابیدیم وبعد رفتیم برای صبحانه.

صبحانه هم کوفتمان شد از بس که کثیف بود چایی بد مزه قند که نبود شکر آنقدر کثیف بود که انگار روی زمین ریخته بودند وبعد جمعشان کرده بودند. بد تر از همه این که تخم مرغها نشسته باتموم کثیفی مرغ آپز شده بود ولی با تموم اوصاف حتی یک نفر از وضع موجود شکایت نکرد. همه از آقایون گرفته تا خانومها با هم همدل بودند همه با هم بگو بخند داشتند.

 اعلام کردند که چند ساعت دیگه میخواهیم برویم حرم بعد ما هم به اتاقمان رفتیم وسر ساعت پایین بودیم مارو بردند حرم از اتوبوس که پیاده شدیم چند تا چرخی آمدند جلو و می گفتند سوار شید تا شما رو به حرم ببریم کسانی که نمی تونستند راه بیان سوار میشدند شوهرم به شوخی به ما گفت سوار شید ما پولش رو میدیم  ما هم خندیدیم ولی شوهرم اصرار می کرد که سوار شید می خوامیم از تون عکس بگیریم  ما که اهل این کارا نبودیم به سوی حرم به راه افتادیم بعد از نماز به هتل رفتیم نهار خوردیم گفتند دوساعت دیگه اینجا باشید که میخواهیم برویم به مسجد سهله رفتیم استراحت کردیم وغسل کردیم واومدیم پایین تا راه بی افتیم وقتی که در اتاقمان بودیم سر صداهایی شنیدیم اما به آن اعتنا نکردیم تا این که به پایین آمدیم فهمیدیم که تیم فوتبال عراقی ها  در جام جهانی برنده شده اند آنقدر خوشحال بودند که مرد وزن به خیابان ها آمده بودند (ما در آن چند روز انگشت شمار ماشین دیده بودیم )اصلا" باورمان نمیشد این همه ماشین دارن.     نمی دونید چه کار می کردند مامور مراقب ما می گفت نمی شود بیرون برویم اما مسئول کاروان اصرار داشت که حتما" برویم چون وقت دیگری نداشتیم  بلا خره بعد از یک ساعت ما تصمیم گرفتیم برویم. درون اتاقمان  مردها آن جا ماندند من ودوستم به اتاقمان رفتیم بعد از نیم ساعتی خبر دادند که می خواهیم حرکت کنیم.