
ولی منظره آنجا حواسمان رو کمی پرت میکرد اون کوچه آنقدر کثیف بود که ما با کفش هم راغب نبودیم راه بریم کوچه آنقدر چرب بود که انگار تا حالا رنگ آب رو به خودش ندیده بود بعد از گذشتن از آن کوچه به حرم رسیدیم نمیدونم که من فقط این طور بودم یا همه هم همینطور بودن . اصلا" حس خاصی نداشتم انگار به حرم امام رضا قدم می گذاشتم اذان رو گفتند وما قبل از آن که واردحرم بشیم در حیاط ماندیم ونماز جماعت خواندیم خیلی جالب بود دو امام جماعت بودند اول امامی که مخصوص آقایون بود شروع به نماز خواندن کرد وبعد امام مخصوص خانومها. در حالی که در یک خط ایستاده بودیم وبعداز نماز رفتم زیارت بعد از زیارت جمع شدیم درجایی که قرار داشتیم وباهم به هتل برگشتیم .
آنجا اعلام کردند که فردا نماز صبح به حرم می رویم موقع شام شد با این که هتل ظاهرا" تمیز بود ولی غذا هاش خیلی کثیف بود شام که آوردند برنجش پر از آشغال بود از سنگ و شالی گرفته تا تخم سوسک خدا رحم کرد که فضله موش نداشت! ما بعد از شام رفتیم اتاق دوستمان که آنها هم مثل ما تنها آمده بودند(یعنی بچه شونو نیاورده بودن) بعد از پذیرایی رفتیم و در اتاقمان خوابیدیم صبح روز بعد برای نماز بیدار شدیم وطبق معمول ما از همه زود تر پایین بودیم ( اتاقها در طبقه بالا بود) وکلی منتظر شدیم همه آمده بودیم ولی راننده نیامد آخر رفتیم اتاقمان نماز خواندیم وکمی خوابیدیم وبعد رفتیم برای صبحانه.
صبحانه هم کوفتمان شد از بس که کثیف بود چایی بد مزه قند که نبود شکر آنقدر کثیف بود که انگار روی زمین ریخته بودند وبعد جمعشان کرده بودند. بد تر از همه این که تخم مرغها نشسته باتموم کثیفی مرغ آپز شده بود ولی با تموم اوصاف حتی یک نفر از وضع موجود شکایت نکرد. همه از آقایون گرفته تا خانومها با هم همدل بودند همه با هم بگو بخند داشتند.
اعلام کردند که چند ساعت دیگه میخواهیم برویم حرم بعد ما هم به اتاقمان رفتیم وسر ساعت پایین بودیم مارو بردند حرم از اتوبوس که پیاده شدیم چند تا چرخی آمدند جلو و می گفتند سوار شید تا شما رو به حرم ببریم کسانی که نمی تونستند راه بیان سوار میشدند شوهرم به شوخی به ما گفت سوار شید ما پولش رو میدیم ما هم خندیدیم ولی شوهرم اصرار می کرد که سوار شید می خوامیم از تون عکس بگیریم ما که اهل این کارا نبودیم به سوی حرم به راه افتادیم بعد از نماز به هتل رفتیم نهار خوردیم گفتند دوساعت دیگه اینجا باشید که میخواهیم برویم به مسجد سهله رفتیم استراحت کردیم وغسل کردیم واومدیم پایین تا راه بی افتیم وقتی که در اتاقمان بودیم سر صداهایی شنیدیم اما به آن اعتنا نکردیم تا این که به پایین آمدیم فهمیدیم که تیم فوتبال عراقی ها در جام جهانی برنده شده اند آنقدر خوشحال بودند که مرد وزن به خیابان ها آمده بودند (ما در آن چند روز انگشت شمار ماشین دیده بودیم )اصلا" باورمان نمیشد این همه ماشین دارن. نمی دونید چه کار می کردند مامور مراقب ما می گفت نمی شود بیرون برویم اما مسئول کاروان اصرار داشت که حتما" برویم چون وقت دیگری نداشتیم بلا خره بعد از یک ساعت ما تصمیم گرفتیم برویم. درون اتاقمان مردها آن جا ماندند من ودوستم به اتاقمان رفتیم بعد از نیم ساعتی خبر دادند که می خواهیم حرکت کنیم.