
من به یاد امام حسین افتادم که این ها همان کوفیانی بودند که اون بلاها رو سر امام وسرورشان در آوردن اینها همان نوادگان گرگ صفتان بودند که جواب خوبی رو این طور دادند.
از اونجا به یک زیارت گاه دیگه رفتیم که من هم به دلیل خستگی وشوکی که بهم وارد شده بود گیج بودم نفهمیدم که کجاست بعد اززیارت اون جا به خانه حضرت علی رفتیم که اصلا من حس خوبی نداشتم اصلا حس نمی کردم که روزی حضرت علی در این جا زندگی می کرده از دری که وارد شدیم جای چاه حضرت علی بود که بوی نم می داد که دبه هایی از آب گذاشته بودند برای فروش وقتی از چاه آب می کشیدند انگار که سطل را درون بشکه ای بیندازند من که این طور حس کردم که همه اون جا رو فقط برای پول در آوردن درست کرده بودند (شاید در همان محل خانه حضرت علی بوده ولی آن خانه ای که ما دیدیم ساخته حضرت علی نبود ) بعد از راهروی تاریکی که کوتاه وتنگ که تقریبا" چهار یا پنج متر بود رد شدیم بعد از اونجا وارد سا لنی شدیم که روبروی ما اتاق کوچک مستطیلی شکل در حدود دو در پنج متر وبلندی سقف اتاق در حدود پنج متر بود که برایم خیلی جالب بود چون در گوشه گوشه ی آنجا کسی ایستاده بود وپول می گرفتند در آن اتاقی که گفتم آقایی ایستاده بود وبا اصرار می گفت بیایید داخل این جا اتاق حسنین است ما وارد شدیم ونگاهی انداختیم و بیرون رفتیم ولی تا خارج شدیم دوباره با اصرار به ما گفت ببایید حاجت بگیرید دوباره وارد شدیم به ما صندقی را نشان داد وگفت حاجت دو قلو پسر، من که اهل این جور پول دادن نیستم اصلا" انگار نفهمیدم چی میگه از اونجا خارج شدم وارد پذیرایی شدم دیدم که جماعت از دری در همان پذیرایی وارد میشوند من هم وارد شدم که در آنجا اتاقی بوددر اتاق سکویی بود که رویش را پارچه سبز کشیده بودند و روضه می خواندند و مردم پول می ریختند من از یک نفر پرسیدم که این جا کجاست گفت که محل غسل دادن حضرت علی (ع) بوده من در عجب بودم که اگر این جا واقعا خانه حضرت علی است پس چرا پنجره ندارد چرا آشپزخانه ندارد پس راه آبش و دستشوی کجاست درآن جا فقط چیزهایی دارد که بشود از آن پول درآورد (بعدا که برای همسرم تعریف کردم گفت که آن موقع که امام به کوفه آمده بودند امام حسن و امام حسین (ع) بزرگ بودند و همسر و فرزند داشتند ) بلا خره بعد از بازدید از انجا با سئوالات فراوان آنجا را ترک کردم از آنجا به حرم دیگری رفتیم که در حال بنایی بود رفتیم نماز را در آنجا خواندیم وبه طرف هتل به راه افتادیم.
می دونید از خوردنی هایی که به ما می دادند اون چیزی که خیلی بما میچسبید هندوانه ای بود که نهارو شام روی میز بود فکر می کنم که همان هندوانه ها ما رو از گرما زدگی نجات می داد وقتی وارد به سالن غذا خوری می شدیم تنها چیزی که روی میز چشم نوازی می کرد همان هندوانه ها بود که بعد از خستگی وگرما به ما آرامش می داد بلاخره به هتل رسیدیم همسرم در سالن بود او گفت کلافه ام گفتم چرا گفت توی اون اتاق گرم ودم گرفته مردیم گفتم مگه چی شده گفت بخاطر کم بود برق بعد از رفتن شما برقها رو قطع کردند اون از ماجرای ما این هم ماجرای آقامون بعد از استراحت برای نماز به حرم رفتیم .
